آسایش ابتدا به صورت خدمتگذار است و سپس تبدیل به یک ارباب می شود و بخش اعظم نگرانی های ما ناشی از این است که ما به آسایش و راحت طلبی عادت کرده ایم که راحتی بیش از حد کسالت ایجاد می کند.
انباشتن مغز با این بایدها و نبایدها به بی تحرکی مغز منجر می شود. هر چه برای زندگی و احساسات خود کمتر قانون تعیین کنیم راحت تر در برابر اتفاقات و مشکلات واکنش نشان خواهیم داد و آسایش را برای خود به وجود آورده ایم.
سازنده ترین کلمه گذشت است که باید آن را تمرین کنیم.
پر معنی ترین کلمه ما است که باید آن را به کار ببریم.
عمیق ترین کلمه عشق است که باید در برابر آن زانو بزنیم.
بی رحم ترین کلمه تنفر است که باید آن را از بین برد.
سر کش ترین کلمه حسد است که باید با آن بازی نکنیم.
خود خواهانه ترین کلمه من است که باید از آن حذر داشت.
ناپایدارترین کلمه خشم است که باید آن را فرو برد.
بازدارنده ترین کلمه ترس است که باید باآن مقابله کرد.
با نشاط ترین کلمه کار است که باید به آن پرداخت.
پوچ ترین کلمه طمع است که باید آن را کشت.
همه ما بارها در شرایطی قرار می گیریم که گفتن کلمه نه برایمان قدری دشوار است .در این گونه شرایط رضایت دیگران بیش از شرایط خودمان مهم است. ممکن است تصور کنیم که مورد لطف و محبت دیگران قرار گرفته ایم و همین موضوع سبب می شود که نتوانیم تقاضایی را که از ما دارند رد کنیم و یا ممکن است تصور کنیم که اگر نه بگوئیم ، به روابط اجتماعی خود لطمه زده ایم و چه بسا از نه گفتن خود احساس شرمساری و گناه کنیم. مثل: تعارف کردن دوستی به سیگار،
برای نه گفتن باید به نکاتی توجه داشت:
1ـ تشخیص احساسات و باورهای منفی
2 ـگفتن کلمه نه به شیوه قاطعانه (( ما می توانیم در موقعیت هایی که خطر کمتری دارد، گفتن پاسخ خی منفی خودرا آغاز کنیم))
ما می توانیم موقعیت های احتمالی پیش بینی کنیم و نه گفتن را تمرین کنیم. و نسبت به کلیه رفتارهای خود و لحن کلام مان به هنگام گفتن جمله منفی آگاه باشیم ، سپس احساسات خود را بررسی کنیم و ببینیم چه باورهای نامعقولی ما را به گفتن نه وامی دارد.
کلمه نه یک بخش است و دو حرف ، پس خود را به خاطر رضایت دیگری توی دردسر نیندازیم.
یه زمانهایی پیش می آید که انسان تحت تاثیر نفس خود قرار می گیرد و طرف مقابل در عوض اینکه جلوی نفس دیگری را بگیرد او را همراهی می کند به خیال اینکه دل طرف را بدست بیاورد اما نمی داند که لذت لحظه ای باعث پشیمانی یک عمر می شوند.
دختر و پسر های ما به خاطر یک لحظه لذت خود را اسیر نفس خود می کنند و بعد هم از هم زده می شوند . دخترها به خاطر حفظ آبرو ی خود تن به هر خفتی می دهند ، بدون اینکه متوجه باشد که دیگر فایده ندارد و کار از کار گذشته است.
یا پسری از دختری کاری می خواهد اما دختر تن نمی دهد و باعث می شود میانه شان خراب شود و دختر محکوم به خیانت و بی معرفتی می شود.
حرف من این است که اگه کسی تحت تاثیر نفس خود قرار گرفت ، دیگری کناره گیری کند تا طرف بتواند نفس خود را کنترل کند.حتی اگر محکوم به بی معرفتی شد. محکوم به بی معرفت شدن بهتر از این است که آبرویش ریخته شود.
این را امروز نوشتم به خاطر اینکه با این موضوع خیلی برخورد کردم و درانتها به خیانت کردن ، بی معرفت بودن پسر به دختر با دختر به پسر تلقی می شود.
در صورتی که خیانت هم از طریق دختران صورت می گیرد و هم از طریق پسران ، پس هیچ فرقی با هم ندارند.
هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.
ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما باید گفت بهترين دوست کسی می تونه باشه که حرفی روکه شما هرگز نمی گین می شنوه !!!!
منظور همون حرفه دله
جشن آب بازی یا آب پاشان یا تیرماسیزه همان جشن تیرگان است که در 13 تیرماه برگزار می شد. این جشن تا عهد شاه عباس برقرار بود و سپس به تدریج از یاد رفت.
در این مراسم بزرگ بزرگ و کوچک ، مرد و زن با یک کاسه به کنار دریا، رودخانه می رفتند و باهم به آب بازی می پرداختند و بر سر و روی یکدیگر آب می پاشیدند. مردم این روز باشادی کامل می گذراندند.
هدف از برگزاری این جشن ، این بود که باران بیاید و رفع قحطی و خشکسالی و گرسنگی شود. مردم در این روز به تبرک باران ، ازشدت شادی به یکدیگر آب می ریختند و آب تنی می کردند.
متاسفانه جشن های ایران باستان کاملا از بین رفته است و کمتر به این روزها توجه می شود. ما ایرانی ها به علت گرفتاری ها و مشکلات روز خود روز به روز ازجشن های خود کم می کنیم و خود را از شاد بودن محروم می کنیم . متاسفانه مراسم ختم و عزایمان باشکوه تر از جشن هایمان برگزار می شود.
ـ نه، ای دوست ، غروبی ابدی است
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور، آن دشت غریب،
بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد،
سخنی باید گفت
ـ سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقال ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا ، در من، در سر من؟
آه....
در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم
مثل یک حرف دروغ
شرمگین است و فرو افتاده
ـ من به یک ماه می اندیشم
ـ من به حرفی در شعر
ـ من به یک چشمه می اندیشم
ـ من به وهمی در خاک
ـ من به بوی غنی گندمزار
ـ من به افسانه نان
ـ من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر در ختان اقاقی بود
ـ من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
ـ قهرمانی ها؟
ـ آه
اسب ها پیرند
ـ عشق؟
ـ تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابانهای بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره اش مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
ـ آرزوها ؟
ـ خود را می بازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
ـ بسته
ـ آری، پیوسته بسته، بسته
ـ خسته خواهی شد
من به یک خانه می اندیشم
با نفس های پیچک هایش، رخو تناک
با چراغانش روشن، همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر، تنبل، بی تشویش
و بهنوزادی با لبخندی نا محدود
مثل یک دایره پی در پی بر آب
و تنی پرخون ، چون خوشه ای از انگور
ـ من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک، کوچک چون پیکر یک نوزاد
ـ کار....کار؟
ـ آری ، اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که تو را می جود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سر انجام ، تودر فنجانی چای فرو خواهی رفت، مثل قایق در گرداب
و در اعماق افق، چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نا مفهموم نخواهی دید
ـ یک ستاره
ـ آری ، صدها، صدها، اما
همه در آن سوی شب های محصور
ـیک پرنده؟
ـ آری ، صدها، صدها، اما
همه دز خاطره های دور
با غرور عبث بال زدن هاشان
ـ من به موشی بی آزار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد!
ـ سخنی باید گفت
در سحر گاهان ، در لحظه لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که با طغیانی تسلیم شوم
من دلم می خواهد
که ببارم از آن بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
ـ برویم
ـ سخنی باید گفت
ـ جام ، یا بستر، یا تنهایی ، یا خواب؟
ـ برویم.....
فروغ فرخ زاد
روزی روباهی صبح که از خواب بیدار میشه ، به خود میگه امروز روز شانس منه . هرچی دلم می خواد پیدا می کنم و خواهم خورد.
روباه از لانه خود بیرون اومد و به راه افتاد و وارد ده شد و به نزدکترین خانه در ده شد و متوجه شد مرغ و خروس درون لانه خود هستند و می گوید : چرا امروز مرغ و خروس ها بیرون نیستند و در عین پرسه زدن متوجه مرد روستایی شد و بلافاصله محل را ترک می کند.
روباه به راه خود ادامه می دهد و به لانه خرگوش می رسد و دست خود را داخل سوراخ خرگوش می کند و یکدفعه شروع به داد و فریاد می کند زیرا که خرگوش دستش را گاز می گیرد و او هم پا به فرار می گذارد و از محل دور میشود.
روباه که ناامید شده بود، به خود می گوید: امروز علاوه براینکه شانس نداشتم ، چیزی برای خوردن هم پیدا نکردم و خیلی هم از لانه خود هم دور شدم. بهتر است به لانه خود برگردم.
روباه در حال برگشتن بود که با شتری برخورد می کند .
شتر به روباه می گوید: روباه چقدر تو مایوسی ؟
روباه گفت: امروز غذایی برای خوردن پیدا نکردم.
شتر در جواب گفت: حتماً تلاشی برای پیدا کردن غذا نکردی، دنبال من بیا ، حتماً موفق خواهی شد.
روباه به دنبال شتر راه افتاد تا به رودخانه ای رسیدند که شتر به راحتی عبور کرد . و روباه که می خواست از رودخانه عبور کند که نتوانست . شتر به او گفت: آب که ترس ندارد.
روباه گفت : شتر زانو داریم تا زانو ((یعنی هیکل تو از من بزرگتره)) زانوی تو از زانوی من بلندتره و در آب غرق نمی شوی.
باید گفت: که بیشتر اوقات ما مقایسه هایی که بین چند نفر انجام می دهیم که قابل قیاس نیستند.
داستان ما شتر زانوی خود را با زانوی روباه مقایسه می کند که اصلا قابل قیاس نبوده.
انسان ها از لحاظ ذهن، طرز تفکر ، قدرت بدنی، فرهنگ و..... باهم تفاوت دارند. این دلیل نمی شه طرف یک کار مثبت یا منفی انجام می دهد، خود یا دیگران را با او مقایسه کنیم که شاید نقطه تشابه بین آن وجود نداشته باشد.
پس مقایسه کردن باید بین چیزی باشد که نقطه تشابهی بین آن ها باشد نه بین چیزی که قابل قیاس باشد.
انسان زمانی موفق است که خود باشدو در کنار دیگران قرار بگیرد نه در مقابل آنها. معمولا کسی بر حسب استعداد و توانایی خود پیش برود موفق تر از کسی خواهد بود که مدام می خواهد مثل کسی باشد که اصلا با روحیه اش قابل مقایسه نیست.
اگر می خواهیم دارای وجدان راحت باشیم
اگر می خواهیم شرمنده خود و دیگران نشویم
اگر می خواهیم دارای احترام بین دیگران باشیم
فقط کافیست:
درتمام مراحل زندگیمان از حق پیروی کنیم ، حتی اگر به ضررمان باشد.


